تبليغاتX
ღ... Love Dandelion ...ღ

ღ... Love Dandelion ...ღ

هنوز برام همونی همون نفس تو سینم

سلام به شما عزیزان

سارا هستم در خدمت شما عزیزان

یکبار اومدم آپ کنم

کلی عکس هم کپی کردم ولی متاسفانه برق رفت!

خب اول بریم سراغ اتفاقاتی که

این چند مدته افتاده :

اول ربه کا خانوم مثلا برای من و مروارید

نامه فرستاده ولی هنوز نرسیده!

یه اتفاق دیگه ای هم افتاده خود ربه کا میاد

براتون میگه !

بعد اینکه خیلی از شما ممنونیم که نظر میزارین

و به ما دلگرمی میدین!

قالب خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دستپخت ربه کاس!!!!!!!!!!

امروز هم فقط اسامی اشخاصی که یاس کبود

گذاشته بودن رو میزاریم.

اول مشخصاتی از ربه کا رو بخونید

ما هم دفعات بعد اینارو از پیش آماده کرده بودیم

یعنی من و ربه کا و مروارید اینارو نوشتیم:

سارا:سبز

ربه کا:بنفش

مروارید:نارنجی

 

اخلاق:اخلاق ربه کا رو نمی شه شرح داد ، ولی ربه کا تودار ،

 گاهی اوقا سنگین و ضعیف، و بی نهایت مغروره ولی در عین

 حال شوخ و بامزه و خنده رو (دربرابر دوستاش ) . آره سارا

 راست میگه ولی چیزی که تو ربه کا خیلی به چشم بر می خوره

 غرور و لجباز بودنش هست. خب میبینم دارین پشت سرم از اون

 چیزا میزارین. بله من مغرورم و غرورم رو خیلی دوست دارم

 ولی خیلی خنده رو و بامزم .  (-;

چجوری دوست داری زندگی کنی؟:دوست دارم طوری زندگی کنم

 که خودم لذت ببرم و برای کسی زندگی نکنم . دوست دارم به

 کسی محتاج نباشم و زیاد هم دوست ندارم ازدواج کنم ازدواج

 دست و پای آدم رو میبنده.

گل مورد علاقه: رز و نرگس عزیزم اشتباه گفتی من رز و لی لیوم

 رو خیلی دوست دارم

غذای مورد علاقه: سالاد ماکارونی تو چرا اینطوریی ؟ یه بار میگی

قرمه سبزی یه بار میگی خورشت بادمجون ؟؟؟ بذارید یک چیز

دیگه ای به اخلاقش اضافه کنم ربه کا دم دمی مزاجه !از دست تو

رنگ مورد علاقه: فکر کنم رنگ آبی آسمونی رو خیلی دوست

 داره . بله درسته !

خواننده مورد علاقه: به غیر از کامران و هومن ، اندی ، مدرن

 تالکینگ و گروه آریان J

پسر مورد علاقه: من عاشق پسرای اروپایی هستم. اگر هم بخوام روزی

 ازدواج کنم به احتمال 50 % با یک پسر غیر ایرانی ازدواج می کنم.

 من از تمام مرد ها و پسرای ایرانی متنفرم به غیر از بعضی ها که

 با اخلاقشون آشنایی دارم. همشون یک دنده و لجباز هستن. آخ آخ گفتی !

دوست مورد علاقه: دوست مورد علاقه من باید خنده رو ، راست گو ،

 صادق و مهربون باشه مثل من !

موسیقی مورد علاقه: کلاسیک و پاپ یعنی رپ دوست نداری؟

 حالم ازش بهم میخوره

بازیگر ایرانی مورد علاقه: علی صادقی، سیامک انصاری، مهناز افشار

مارک مورد علاقه: VERSACE  =)

کتاب مورد علاقه: پریچهر، روزهای خاکستری، آرام ، دالان بهشت و ...

خانه مورد علاقه: دوبلکس و خلوت

حیوان مورد علاقه: KITTEN

سکوت: فکر

باران: راه رفتن در زیرش

غزل: حافظ

عشق: اعتقادی ندارم

ازدواج: پایان زندگی

خودکشی: خواب

زمان: ساعت

حافظ: زیاد دوست ندارم

مهر: محبت

مادر: ملکه غم ها

فرشته: رویا و خیال

پدر: کوه درد

کامران و هومن: قلب

ربه کا: اینترنت

سارا: مبصر

مروارید: لطف و محبت

فرار: سفر

سیگار: وای خیلی دوست دارم

Gf: یه عادت همیشگی

Bf: مزخرف

برف: سپید

پسر: دوچرخه

لبخند: J

بوسه: من عاشقشم مخصوصا گرماش

دختر: چاقو

جدایی: رفتن

نماز: روح و روان

بازی: سیاست

سیاه: خودکار

آغوش: شب . لذت بخش

موسیقی: آرامش تو آغوشمه

سفر: فقط هرجایی به غیر از شهر های ایران

ستاره: چشمک

اینترنت: گوشی

مرگ: سوسک

بزرگترین گناه زندگیت؟ بی توجهی به اطرافیانم

بزرگترین ثواب زندگیت؟کمک کردن به اشخاص نیازمند

صدایی که تورو یاد چیزای خوب می اندازد؟ صدای کامران و مادربزرگم و

دوستام و گاهی اوقات هومن J

بهترین روز زندگیت؟روزی که همه با هم خوب باشن و اون روز

اسمش لبخند باشه...

بدترین روز زندگیت؟ روزی که غم اطرافیان و خودم رو ببینم

بهترین دوران زندگی؟ جوانی

بدترین    //       //   ؟ پیری

اگه بخوای اسم بچت که پسر باشه رو انتخاب کنی چی میزاری؟

صد در صد کـــامران من عاشق این اسم هستم (باکلاسه I-; )

اگه دختر باشه چی؟ هرمینه ، مه سیما .

طعم مورد علاقت؟ ترش گاهی اوقات تلخ

آدامس مورد علاقه: Relax

رشته مورد علاقه؟ معماری ، مترجمی زبان، عکاسی

آهنگ مورد علاقت؟ باتشکر از شما ، بگو منو کم داری،

Cheri Cheri مدرن تالکینگ و قاصدک آریان

ورزش مورد علاقه: شنا

 

 

خب حالا اسامی دوستانی که یاس کبود گذاشته بودن:

امیرفرشید.•*¨) لینک بایکس.•*¨) پسر دایی محمد.•*¨)

بهروز.•*¨) ساناز.•*¨) فاضل عاشق.•*¨) سلیمه .•*¨)

هبوط.•*¨) نیلو(داستان) .•*¨)بهار.•*¨) شیرین.•*¨)

 ساراجون.•*¨) جادوگر.•*¨) دخمل جیغ جیغو .•*¨)

سلام همسایه های 4.•*¨) نازنین جووون .•*¨)

آیدا و آیدین.•*¨)وفــا .•*¨)جوکر.•*¨) محمد رضــا.•*¨)

 سید حمید.•*¨) رضا .•*¨)نیره نوالهدی.•*¨)

 سارا جون.•*¨) سعید ترشیزی.•*¨) محمد آراسته.•*¨)

ستاره .•*¨)سنیوریتا.•*¨) پروین.•*¨)

جیلوس .•*¨)مرسده .•*¨) یه رنگی .•*¨)

درسا و مهسا (یادمون رفت خبرتون کنیم ببخشید!) .•*¨)

پریانکا.•*¨) مائده.•*¨) یاســر.•*¨) پسر ایرونی.•*¨)

 مهسا و پریا.•*¨)صدای سکوت.•*¨) ترنــم .•*¨)

 هاله .•*¨) امتحانش مجانیست.•*¨)نازنین و نیلوفر.•*¨)

نیلــو.•*¨) فرزانه.•*¨) مهیار خان.•*¨) آیدا جون.•*¨)

 شــادی .•*¨)شکوفه.•*¨)  مهرابی .•*¨)

 

 

 

نوبتی هم باشه نوبت داستان هستش این شما و این

داســـــــــــتـــــــــــــــان:

فصل 5 :

 

تابستان به پایان رسید و خود را برای رفتن دوباره به مدرسه آماده می کردم.

 ساعت 6 صبح مادر بیدارم کرد و خود را برای رفتن آماده کردم.

 در مدرسه مهسا و نغمه با هم صحبت می کردند و مدام می خندیدند

 مهسا فوری مرا دید و به سویم دوید پشت سر او نغمه نیز کار او

 را تکرار کرد. مهسا: سلام چطوری ؟- تشکر ، شما خوبید؟

نغمه: به لطف شما خب بچه ها میدونستید دوباره تو کلاس هم افتادیم.

 مهسا: من که میدونستم. من: ولی من نمی دونستم چقدر خوب .

 وارد کلاس شدیم و من در کنار مهسا و نغمه هم در کنار

لی لی میز جلو جای گرفت. دبیران در ساعات خود وارد کلاس می شدند و

برایمان آرزوی داشتن سال تحصیلی خوبی را داشتند.

درس ها از سال پیش آسان تر بود ولی مهسا و نغمه عقیده داشتند

سخت تر است، من هم به آنان امیدواری میدادم که در آینده ای نه چندان

دور در جامعه فرد مفیدی خواهیم شد. زمستان از راه رسید و

برف و باران را به همراه آورد. در یکی از شب ها که در اتاق

ترمه مشغول حل یکی از مسائلش بودم مادر وارد اتاق شد و

اطلاع داد فردا خاله و خانواده اش به منزلمان می آیند.

ترمه خوشحال شد ولی من از نگاه های بهراد می ترسیدم.

منی که در مقابل هیچ پسری کم نمی آوردم ولی در مقابل

نگاه های بهراد دست و پای خود را گم می کردم و سردرگم

میشدم. فردای مدرسه مهسا که از هان اول همه چیز را برایش

تعریف کرده بودم برایم گفت که اونیز مانند من از نگاه های

پسر عمه اش خشایار می ترسد ولی بعد از مدتی فهمید اشتباه

کرده و خشایار اصلا به او توجهی ندارد.

شب کت و دامنی خاکستری رنگ که دایی نیما از آلمان

فرستاده بود را به تن کردم و موهایم باز گذاشتم.

زنگ به صدا در آمد و ترمه در را برایشان باز کرد.

خاله مثل همیشه شاداب بود ولبخندی زینت دهنده

صورت تپلش بود. تورج خان هم نگاهی خریدارانه

به من کرد و جواب سلام من را داد. بهار و بهراد هم در

کنار یکدیگر نشسته بودند و به من نگاه می کردند . نمی دانم چرا

آن شب همه یک جوری شده بودند ؟مرا زیر ذره بین گذاشته بودند

و گویی می خواستند مرا بخرند؟ مادر صدایم کرد و در دل هزار

مرتبه از او سپاسگزاری کردم. من: بله مامان؟-بیا این چایی ها رو

ببر. سینی را برداشتم و به سمت مهمانان رفتم. هرکدام به جای

اینکه چایی را بردارند مرا نگاه می کردند. بهراد که زل زده بود به من

انگار نه انگار مادر و پدرش در آن جمع حضور دارند. زود سر جایم نشستم

و به کسی نگاه نکردم و به فرش چشم دوختم. مادرم در گوشم گفت :

برو میز رو برای شام بچین. بدون هیچ معطلی بلند شدم که خاله دستم رو

گرفت. خاله: کجا؟- خاله جان دارم میرم میز رو برای شام آماده کنم-

لازم نکرده بشین.- ولی من میرم. میدونستند که وقتی حرفی میزنم

روش هستم و حرفم رو تغییر نمی دم. خاله:باشه برو ولی زود برگرد.

متعجب بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم. در فامیل به عنوان یکی از

باسلیقه ترین دختران معروف بودم. میز را به بهترین نحو با غذاهایی که

مادر پخته بود و سالاد که کار ترمه بود تزئین کردم. مادر صدایش را

بلند کرد: ترنم حاضر شد؟ - بله بفرمائید. همگی به سمت میز آمدند  و

مرا بابت چیدن میز تشویق کردن . دور میز نشستیم . خاله اصرار داشت

بهراد روبه روی من بنشیند و من و ترمه متعجب آن دو را نگاه می کردیم.

خاله موفق شد و در مقابل اصرار تورج خان که جا متعلق به او بود و می خواست

همانجا بنشیند  کوتاه آمد و بهراد درست رو به روی من قرار گرفت.

دوباره آن احساس بد در من پدید آمد . بهراد دوباره مرا زیر نظر گرفت.

با غذا بازی می کردم و بیشتر سالاد می خوردم. صدای خاله که مرا مخاطب

خود قرار میداد تنم را لرزاند: ترنم جان چرا چیزی نمی خوری ؟

بهار: شاید تو رژیم باشه ؟من: نه دارم میخورم ببخشید تو فکر بودم.

خاله : تو چه فکری عزیزم؟- مهم نیست. شام هم با هزار مکافات خوردیم و

دوباره به هال برگشتیم. بهار و ترمه با اصرار های فراوان خاله که من دست

به ظرف ها نزنم مسئول شستن ظرف ها شدند. من را به هال برد و کنار خود نشاند.

خاله: خب حالا نوبت مطلب اصلیه. پدرم: مطلب اصلی چیه؟

تورج خان: عرض می کنم . خاله: امر خیره ....

 

خب دیگه تموم شد

فقط ربه کا گفت بهتون بگم

اگه کسی آهنگای مدرن تالکینگ رو داره براش

ایمیل کنه . کلی هم خواهش و تمنا داشت

ممنون میشه J 

راستی این عکسه مال فیلم Mean Girls هستش

حتما ببینید:

خب من دیگه میرم با یک متن خیلی قشنگ

این آپ رو به پایان می رسونم

قربون همگی شما عزیزان

بای

 


عشق یعنی ...
عشق یعنی خلوت و راز و نیاز
عشق یعنی محبت و سوز و گداز
عشق یعنی سوز بی ماوای ساز
عشق یعنی نغمه ای از روی ناز
عشق یعنی کوی ایمان و امید
عشق یعنی یک بغل یاس سپید
عشق یعنی یک ترنم از یه یار
عشق یعنی سبزی باغ و بهار
عشق یعنی لحظه دیدار یار
عشق یعنی انتهای انتظار
عشق یعنی وعده بوس و کنار
عشق یعنی یک تبسم بر لب زیبای یار
عشق یعنی پیش محبوبت بمیر
عشق یعنی از رضایش عمر گیر
عشق یعنی زندگی را بندگی
عشق یعنی حس نرم اطلسی
عشق یعنی با خدا در بی کسی
عشق یعنی همکلام بی صدا
عشق یعنی بی نهایت تا خدا
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به دار اویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی بنده فرمان شدن
عشق یعنی تا ابد رسوا شدن
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
عشق یعنی یک تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی رسم دل برهم زدن....

 

 پ.ن ۱ : دفعه بعد ربه کا عکسای نمایشگاه گل رو براتون میزاره

 

 


سلام به شما عزیزان

ربه کا هستم

متاسفانه پدرم در بیمارستان به علت ناراحتی قلبی بستریه

از تک تک شما عزیزانی که سر میزنین میخوام براش دعا کنین

اگه به کسانی که آپ کردم سر نزدیم معذرت میخوام

میام جبران میکنم

همه ی نظراتتونو رو خوندیم

ممنون از لطفتون

التماس دعا

بای

+نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت21:40توسط ღ ر بـــه کا ღ | |