|
سلام به همگی مروارید هستم در خدمت شما دوستان چه خبرا ؟؟؟؟چیکار میکنین؟؟؟؟؟؟؟ تابستون هم که کم کم تموم میشه و مدرسه ها باز میشه چیه حرف از مدرسه نزنم خب حقیقت تلخه عزیزم ! ربه کا می خواست بیاد ولی گفت حوصله ندارم منم گفتم به درک ! سارا هم که معلوم نیست کدوم گوریه... منم همینطوری اومدم ببینم چه خبره؟؟؟؟ از کامران و هومن چه خبر ؟؟؟؟؟؟ آلبومشون هم که شهریور میاد بیرون و بعضیا که خیلی پرو تشریف داشتن و هی کامی هومی رو مسخره میکردن ضایع میشن ....
آهان یک چیز دیگه هرکی بیوگرافی مارو میخواد بگه ... دیگه هیچی دیشب ربه کا یه فیلم دیده بوده ما رو کشت اینقدر تعریف کرد اسم فیلمه هم بود : DOA: Dead Or Alive هرچی نشستیم تکرارش رو بده نداد که نداد. هرکی دیده بگه. لینک های نوشته شده تغییری پیدا نمی کنه.
خب خیلی پرحرفی کردم این داستان رو بخونید یه خورده به معلوماتتون اضافه بشه : فصل 4 : تابستان خیلی زود گذشته بود و زمان آن رسیده بود خود را برای سال آخر یعنی سوم آماده کنم . به همین دلیل باید سراغ کسی می رفتم و کتاب های سال قبل او را به عنوان امانت می گرفتم و بعد از خواندن کتاب ها زود آنها را برمی گرداندم. برای پیدا کردن شخص مطمئنی سراغ مادر به آشپزخانه رفتم و از او کمک خواستم. مسئله را سریع برایش بیان کردم و او در پاسخ بهراد پسر خاله ام را در نظر گرفت او 3 سال از من بزرگتر بود و در درسهایش موفق . مادر همان روز با خاله تماس گرفت از او خواست تا موضوع را با بهراد مطرح کند. خاله ام با کمال میل پذیرفت و قرار شد فردا شب همراه خانواده به منزل ما بیایند و مرا از سردرگمی در بیاورند. شب در حالیکه کتاب می خواندم ضربه ای به در نواخته شد و بعد از گفتن بفرمائید من ترمه به درون اتاق راه یافت. من:بله چیزی شده؟- قضیه بهراد چیه؟-چیزی نیست قراره کتابای سال های پیشش رو بهم بده تا یه خورده بخونم برای امسال- آهان فردا شب هم که میان- آره خب چطوره مگه؟- هیچی همینجوری . لبخندی زد و بیرون رفت به حرکات و حرفهایش اهمیتی ندادم و کتاب را بستم و به بستر رفتم. * * * ساعت 7 شب خاله به همراه خانواده اش به منزلمان آمدند . در اتاق روبه روی آیینه نشسته بودم و موهایم را می بستم. ترمه وارد اتاق شد و گفت: پس کجایی بیا دیگه. از اتاق بیرون آمدم و سلام کردم و با خاله روبوسی و با دخترخاله ام بهار خوش و بشی کردم. بهراد در کنار پدرش آقای تابشی و پدرم نشسته بود و سلامی کوتاه و آرامی کرد. بعد از چند دقیقه نشستن در جمع با بهار و ترمه تصمیم گرفتیم به اتاق ترمه برویم و بقیه صحبت هایمان را آنجا ادامه دهیم. در اتاق، بهار که دقیقا یک و سال و نیم از من کوچکتر بود و دختر لاغر و بنزه ای بود و روی تخت ترمه نشست و من وترمه هم در کنارش . ترمه: بهار خوبه تو یک سال از ترنم کوچکتری- وا چرا؟- آخه... . ترمه با شنیدن صدای ضربه ای که به در خورد ساکت شد و با گفتن بفرمائید همگی به در خیره شدیم . در باز شد و بهراد در چارچوب در قرار گرفت . بهراد: خیلی باید ببخشید برای ترنم خانوم کتاب هایی که خواسته بودن رو اوردم . و آنها را روی میز گذاشت و من گفتم: تشکر خیلی زود برمی گردونم- من دیگه نیازی ندارم برای خودتون- ممنونم از لطفتون و خیلی سریع از اتاق بیرون رفت. بهراد نه لاغر بود و نه چاق . پسری با چهره ی فوق العاده که بیشتر شبیه پسران اروپایی جلوه می کرد. مژگان بلند و موهای طلائی رنگش از محاسن سیمای او بود. چند بار از بهار شنیده بودم که دوستانش حسرت یک نگاه او را می کشند ولی بهراد زیاد به کسی دقیق نمی شد و زیاد به صورت دیگران نگاه نمی کرد. اخلاق خوبی داشت و مودب بودنش شهره خاص و عام بود ولی او در عین حال کمی هم تودار بود. با صدای مادر که مارا برای شام فرا می خواند از اتاق بیرون رفتیم. سر میز شام احساس کردم کسی لقمه هایم را می شمارد و من را زیر نظر دارد برای غافلگیر کردن او سریع سرم را بلند کردم و جز دو چشم سیاه بهراد که نگاهش در نگاهم تلاقی کرد را چیز دیگری ندیدم. به سرعت سرش را پایین انداخت و مشغول خوردن شد. بعد از شام در حالیکه چای می ریختم و ترمه آنها را در سینی می گذاشت به نگاه بهراد فکر کردم . معنی آن نگاه چی بود؟ آیا او ....؟ نه هنوز این حرف ها زود است نگاه او از سر کنجکاوی بود و بس. با صدای ترمه به هال رفتیم و من با گفتن: از همگی معذرت می خوام ولی سرم درد میکنه و کمی خسته ام اگه میشه برم به اتاقم . خواستم به اتاقم بروم . خاله با لبخندی گفت: برو عزیزم ما هم کم کم داریم میریم. مادر: آره خستگی از کارهای امروزی که کردی برو عزیزم. سریع بلند شدم و با گفتن: شب همگی به خیر به اتاق رفتم و روی تخت افتادم . به اتفاقات اون روز فکر می کردم که خواب مرا به دنیای شیرین رویا کشاند. خب اینم اسامی اشخاصی که یادگاری گذاشته بودن : الهه و ستاره- سلیمه- مسافرتنهایی- دنیا- تانیا- هاله- هادی- هستی- علیرضا- رسول- آنیتا- غزل- جوکر- مرسده- ابراهیم- ستاره- آیدا و آیدین- مهسا و پریا- عمولی- سلام همسایه های 4- مرتضی- نیما- سحر- ابلیس سیاه- نازلی- بهاره و شیما- ساناز- پرویــن- عرب پور- G5- یلدا- رویا- روجا- یلدا- نیکتا- کامران- بهار- رضا- تانیا- نیره نورالهدی- احمد- سونیا- آیدا و آیدین- دکتر- عمولی- وای دیروز اینقدر با ربه کا خندیدیم میدونید برای چی؟ پس بخونید: مثل اینکه یک شب ربه کا اینا مهمون داشتن بعد میرن که بدرقه شون بکنن تا دمه در همشون میرن هم در راهرو باز میمونه هم در خونه . خلاصه میان که برگردن ربه کا یک دونه بچه گربه رو میبینه که رفته تو خونه . وای یکدفعه جیغ میزنه . ازاونطرف همه میان ببینن چه خبره (حالا خوبه حیوون مورد علاقش گربه هستش) هیچی دیگه با ترس و لرز میرن خونه و از پله ها بالا میرن . تو خونه هم زیر مبل و تخت و همه جا رو میگردن تا پیشی رو پیدا کنن ولی پیدا نشده که نشده میدونین جالب چی بوده جیغ زدن ربه کا آخه صداش بی نهایت جیغیههه.... درضمن من از همین جا به ربه کا میگم ما باهاش قهریم ؛ بخاطر اینکه رفته استخر ما رو نبرده . قراره دوباره بره مارو نمیبره. شما بهش بگید مارو ببره . والا این ربه کا که فقط میره سونا بخار و در نمیاد میگه میخوام پوستم خوب بشه .... راستی از جوکــــــــــر عزیز خیلی خیلی ممنونیم بابت درست کردن وبلاگ تشــــــــــــــــــــــــــــــکر این عکس هم تقدیم به شما جوکر عزیز: ممنون از همگی که سر زدین خب دیگه باید برم ببخشید اگه بد بود بازم میگم هرکی بیوگرافی میخواد بگه البته ربه کا از قبل مال خودش رو نوشته فقط مال ما مونده نظر فراموش نشه بای
سلام مرسی از اشخاصی که اومدن ونظر دادن
فردا آپ می کنیم فعلا بای
|
About![]()
سلام Archives87/10/22 - 87/10/3087/10/05 - 87/10/21 87/10/08 - 87/10/14 87/09/01 - 87/09/07 87/08/05 - 87/08/21 87/08/08 - 87/08/14 87/07/22 - 87/07/30 87/07/08 - 87/07/14 87/06/05 - 87/06/21 87/06/01 - 87/06/07 87/05/22 - 87/05/31 87/05/05 - 87/05/21 87/05/01 - 87/05/07 87/04/22 - 87/04/31 87/04/05 - 87/04/21 87/04/08 - 87/04/14 Links
آیدا |