|
سلام به شما دوستداران عزیز امروز من در خدمتتون هستم من کیم ؟ ر بـــــــــه کـــــــــــــــــــــــا خب اول ازتون ممنونیم که مارو تحمل میکنید و به وبمون سر میزنید ممنون راستی این آپ با بدبختی نوشته شده چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا ؟؟؟ بخاطر اینکه نمی دونم چه سیدی انداختم تو این کامپیوتر گازوئیلی که به کلی قاط زده در ضمن پکیج کامران و هومن که به پیام سفارش داده بودم دو سه روز دیگه به دستم می رسه اگه به بعضیا خبر داده نشده باید ببخشن !!!! این مروارید و سارا هم که اصلا به خیالشون نیست وب دارن ...... خب نوبتی هم باشه نوبت داستانه ولی قبلش مطالبی رو که قرار بود پست قبل گذاشته بشه میزاریم بعد داستان . بچه جان اینقدر عجول نباش 1- لواشک آلو ممنوع ! 2- قلب پرتقالی ... 3- زلفمان را در یابیم ... 4- داستان در کمتر از یک دقیقه ( در باغ ، افسانک ، نقشه های شکست خورده ) 1- لواشک آلو ممنوع ! به گفته ی دکتر علی یزدانی - رئیس انجمن دندانپزشکی ایران - باید مصرف خوراکی های ترش را محدود کنیم و ضمنا تا 3 ساعت بعد از مصرف آنها باید مسواک نزنیم. اسید موجود در این خوراکی های ترش باعث آسیب جدی به دندانها می شود و با مسواک زدن فوری ، بعد از خوردن این خوراکی ها ، سطح تماس دندان بااسید این خوراکی ها بیشتر خواهد شد. ه . خ 2- قلب پرتقالی ... قلبش را توی زنبیل یک خانم با چادر گل گلی ، کنار مشمای پرتقال جا گذاشت و فراموش کرد قبل از پیاده شدن از اتوبوس ، قلبش را از توی زنبیل او بردارد. وقتی پیاده شد ، دید ای دل غافل ، دل توی دلش نیست ! خواست بدود و خودش را از پنجره باز اتوبوس پرت کند تو و آن را پس بگیرد اما دلش را نداشت؛ مثل مجسمه تو ایستگاه اتوبوس ایستاد و یواشکی گریه کرد. زن با زنبیل پر به خانه برگشت. لب بچه ها با دیدن پرتقال ها به خنده باز شد. پرتقال ها را بین بچه ها تقسیم کرد. پرتقال ها درست 7 تا بودند؛ برای خدیجه ، محسن ، پرویز، محمد ، لاله ، خودش و بابای بچه ها . خواست پرتقال خودش را بخورد که چشمش به ته زنبیل افتاد ؛ یک قلب درب و داغون آبی ته زنبیل در حال تپیدن بود ؛ یک کم ترک خورده بود اما می شد درستش کرد. خانم خانه ، سوزن و نخ را آورد و درزها را با سلیقه کوک زد و آن را توی زنبیل گذاشت . چادر گل گلی اش را به سرش کشید و از خانه بیرون زد. *** توی ایستگاه اتوبوس ، پسری با دل شاد و لب خندان پرتقال می خورد ! ه . خ مروارید 3- زلفمان را در یابیم ... در افرادی که سفید شدن مو ارثی نیست ، با تغذیه مناسب می توان آن را به تعویق انداخت . مصرف مواد غذایی حاوی ویتامین های خانواده B یکی از این راه هاست. خوردن روزانه یک قاشق مربا خوری پودر سبوس گندم با کمی شکر یا نبات ساییده شده و همچنین موادی چون نان جو ، مربای هلیله ، دانه علیله سیاه به مدت 40 روز ، جگر، سویا ، پودر جوانه گندم ، کلم و رب گردو می تواند سفید شدن مو را به تعویق بیندازد. ه . خ سارا 4- داستان در کمتر از یک دقیقه ( در باغ ، افسانک ، نقشه های شکست خورده ) در باغ : زن در باغ ایستاده بود که دید مرد به طرفش می دود. « تینا ! گل من ! عشق بزرگ زندگی من !» مرد عاقبت این کلمات را به زبان آورده بود. « اوه ، تام ! » « تینا ، گل من ! » « اوه تام ، من هم تو را دوست دارم ! » تام به زن رسید . به زانو افتاد و به سرعت او را کنار زد. « گل من ! تو روی گل سرخ برنده جایزه من ایستاده ای ! » هوپ ای تورس افسانک : موش گفت : « آه ، دنیا روز به روز تنگ تر می شود. اوایل چنان وسیع بود که می ترسیدم به دوردست ها بروم و خوشبخت بودم از اینکه بالاخره دردست ها- سمت چپ یا راست خودم- دیوارهایی می دیدم اما همین دیوار های دراز با چنان شتابی به هم می آمدند که حالا من در خانه آخری هستم و آنجا در گوشه ، تله ای است که به درون آن می دوم » . « باید مسیر دویدنت را عوض کنی ! » ؛ گربه چنین گفت و اورا یک لقمه چپش کرد. فرانتس کافکا نقشه های شکست خورده : آن روز صبح یک دسته صورت حساب تازه رسیده بود. نامه شرکت بیمه از لغو شدن قراردهایشان خبر می داد. زن آه کشید و با نگرانی از جا برخاست تا شوهرش را در جریان بگذارد. آشپزخانه بوی گاز می داد. روی میز کار شوهرش نامه ای پیدا کرد ؛ « ... پول بیمه عمر من برای زندگی تو و بچه ها کافی خواهد بود ... ». مونیکا ویر ه . خ ربه کا خب حالا مثه اینکه باید داستان بزاریم صبر کنید اول اسامی شما دوستان خوب که نظر داده بودین رو بزاریم بعد: ناصر- تیم یبلیغات سایت ساز- حسام- نازنین- من+لبخند=خداوند- حدیث- ماجد- مرسده- مسافر تنهایی - ژنرال شکست خورده- نیلو- هادی ...آیات زمینی- تانیا- سلیمه- صدای سکوت- دنیا- علی هوشیار- غــــــزل- ساحل- حسین- عاطفه- لیلا- یه دوست- Khthe-bestforalltheworld- سلیمه(عزیزم من کتابای نسرین ثامنی هم خوندم )-شیوا و شیدا- مسعود- امیر- دوسا داشتنی- سحــــر- ندا- درسا- شهرزاد-بهار- عمولی- مهسا و پریا- یه رنگی- مهدی(چند قدم نزدیکتر به خدا)- آیدا و آیدین- شهرزاد( با تشکر از لیست کتاب هایی که در اختیار ما قرار دادند)- مبهوت-نیما- نیلوفر- جـــوکر- فرشته- شهرزاد جان(حتما اون کتابی که بهت گفتم رو بخون ، من زیاد از تاوان عشق خوشم نیومد بسیار بسیار چرت بود )- سهراب- نیلوفر داستان نویس- ستاره- یا تو یا هیچکس- ویروس- حسین- مرتضی بی باک- شادی.کامران- دختر بلورین-علیرضا- با تشکر از تک تک شما دوستانی که سر زدید و حتی با تشکر از کسانی که ما چندبار بهشون سر زدیم ولی یک بر هم بهمون سر نزدند! فصل 3 : ده روز به سرعت باد سپری شد و آن روز که مادر باید برای گرفتن کارنامه ام میرفت رسید. در اتاقم نشسته بودم و به این فکر میکردم واقعا اگه معدلم کم باشه باید چیکار کنم ؟ ... صدای ضربه هایی که مادر به در می زد مرا به خود آورد. مادر: من دارم میرم کاری نداری ؟ با من نمیایی ؟- نه مامان جون شما برو ترمه هم با خودتون می برین ؟- نه هنوز که خوابه بلند شد بگو یه چیزی بخوره تا من بیام- چشم- فعلا خداحافظ- خدانگهدار. رفت مادر رفت و مرا با دنیایی از فکر باقی گذاشت. ساعت 11 بود که روی کاناپه نشسته بودم و فقط به تلویزیون زل زده بودم افکارم در جای دیگری سیر میکرد ، ترمه با چشمانی پف کرده از اتاق بیرون آمد: سلام صبح بخیر- اول اینکه صبح نه ظهر دوم اینکه خجالت نمی کشی اینقدر میخوابی ؟- اِ با من چیکار داری آخه ؟ مامان کو؟ آهان رفته کارنامه جنابعالی رو بگیره ؟- وای ترمه چقدر حرف میزنی بیا برو یه چیزی بخور تا مامان برگرده. نیم ساعتی گذشته بود و مامان هنوز برنگشته بود. ترمه در کنار من روی کاناپه نشسته بود و ظرفی پر از چیپس را بغل کرده بود و تند تند آن هارا می بلعید. کلافه شده بودم صدای بلند تلویزیون اعصابم را به هم ریخته بود . با صدای بلندی فریاد کشیدم: ترمه صدای این لعنتی رو کم کن. ترمه که از صدای من و برخوردم شوکه شده بود صدای تلویزیون را کم کرد و رو به من گفت : چه خبرته ؟ گیر دادی به من امروزااا؟- دلم شور میزنه مامان دیر کرده- خب نفهم زنگ بزن به گوشیش- اون تلفن رو بده ببینم- برو خودت بردار- ترمه به خدا اعصابم داغونه سریع بلند شو ببینم سریع. سریع بلند شد و تلفن را به سمتم گرفت او نیز مانند دیگران خوب می دانست زمانیکه عصبانی میشوم هیچ کسی را جلو دار خود نمی بینم می خواهد مادرم باشد یا خواهرم و یا بهترین دوستم! شماره مادر را گرفتم ولی جواب نداد. با عصبانیت دکمه های تلفن را می فشردم ولی باز هم صدای زنی که میگفت مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد در گوشم می پیچید. در حال گرفتن شماره بودم که در باز شد و مادر در آستانه در ظاهر شد . چهره اش بشاش بوو دو لبخندی که بر لب داشت گواه همه چیز بود. من: وای مامان چقدر دیر کردی چی شد؟- مثل همیش شاگرد اول کلاس ترنم عابدی با معدل بیست شاگرد اول شد. مانند بهت زده ها نگاهش می کردم باورم نمی شد . اشک شوق مانند رگبار از چشمانم فرو می ریخت. مادر کارنامه را به دستم داد و تبریک گفت. ترمه جلو آمد و گفت: بیا من که میدونستم تو مثل همیشه اول میشی فقط دل مارو خون کردی. لبخندی زدم و اورا در آغوش گرفتم . ترمه: اِی بابا بسه دیگه نه به این بغل کردنت نه به دو دقیقه پیشت. سرم را پایین انداختم و به کارنامه ام نگاه کردم . چقدر خوشحال بودم . به مهسا تلفن کردم و اورا هم در خوشحالیم شریک کردم . او فقط با کم آوردن 3 صدم با معدل 97/19 قبول شده بود و راضی و خوشحال بود. چقدر دنیا برایم شیرین بود . چقدر دلم میخواست در همان دوران بمان . چقدر ..... این آخر هم متنی رو که نوشتم رو براتون میزارم : آری من در پس نقاشی رویاهایم رنگین عشق را می جویم من در پس آبی ترین آبی ماه بارانی را طلب می کنم من در این زمان در این نقطه تا اوج با ماه رفته ام من سکوت قلبم را با کلید یاد تو باز کرده ام فرار از عشق کار آسانی نیست ؟ من امتحان کرده ام .... ببخشید یک چیزی دیگه یادم اومد بگم : لطفا هر کی تو دوچرخه ضمیمه روزنامه همشهری خبـــرنگـــار افتخـــاری هست بگه من هستم میخواستم بدونم کسی اینجا هست یا نه ؟ توجه توجه توجه توجه توجه توجه توجه توجه این آدرس وبلاگ پسرداییمه حتما برید و نظر بدید تازه بازش کرده .
دعـــــــــــــــــــــــــــا یادتون نره باید برم مروارید و سارا هم زیاد ازشون خبر ندارم فعلا بای
سلام به تک تک شما دوستان خوب خب بنده یعنی سارا در خدمتتون هستم البته امروز ربه کا و مروارید هم در کنار من هستن و با هم این آپ رو اداره میکنیم پس تا آخرش بخونید . آبی = ربــه کا سبز = مروارید صورتی = سارا خب بذارید من سلام کنم به شما دوستان گل اِ ربی برو اونور سلام به شما عزیزان ممنون که ما رو تنها نمی زارید وای بسه دیگه برید اونور من میخوام داستان بذارم بفرما بنده زحمت داستان رو بکشم جنابعالی داستان رو بذاری خب مگه چی میشه ؟؟؟؟ عمه کوکب ولو میشه بیا برو ربه کا جان بذار بچه آپش رو بکنه فقط بخاطر گل روی مُری جونم قربونت برم عزیزم اه اه بسه . دوستان عزیز این شما و این داستان . وای سارا چقدر هولی خب بایدم باشم اینهمه تو آپ کری یک بار من بکنم باشه باشه انقدر داد نزن ربه کا بیا اینور داستان رو بذاره 5 دقیقه بعد پس چرا باز نمیشه این ورد لعنتی ؟ به ورد من توهین نکن پسورد داره جدی کد دادی بهش چجوری ؟ عزیزم بهت یاد میدم حالا چند هست زرنگی ؟؟؟؟ وای اصلا من میرم یه داستان میخوایم بذاریماااا راست میگه دیگه بگو اِ سارا خانوم یادت رفت اون موقع مبصر بودی چقدر اسم منو نوشتی ؟؟؟ الکی الکی در واقع تو باید خودت رو مینوشتی بابا زشته به خدا الان دارن بهمون میخندن بذار بخندن ولی بفهمن این سارا چه مارموزیه با منی ؟ دندون خرگوشی چقدر تو پرویی از دندونای تو بهتره دوستان عزیز من دیگه میرم شما غلط میکنی اِ خب کدش رو بگو باشه بیا اینم کد پس این شما و اینم داستان با اعمال شاقه : مهسا با چشمان عسلی رنگش خطوط نوشته شده در دفترچه را این چنین دنبال کرد: فصل 2 : با گفتن شب بخیر به اتاقم رفتم و به رختخواب هجوم بردم . آن روز روزی سخت بود چون امتحان فیزیک را مثل همیشه خراب کردم و از آن بابت خیلی ناراحت بودم. من دربقیه درسهایم هیچ مشکلی نداشتم ولی از فیزیک چیزی متوجه نمی شدم . دو ساعت گذشته بود و من هنوز نخوابیده بودم و در دریای افکارم دست و پا میزدم. فردا آخرین روز امتحان بود و بعد از آن تابستانی داغ تر از همیشه که به انتظارمان نشسته بود آغوشش را برایمان باز می کرد. با همین افکارم آرام آرام خواب بیداری را از چشمانم ربود. صبح با صدای مادر بیدار شدم و خیلی سریع بعد از خوردن صبحانه به همراه پدر از خانه خارج شدیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم در طول راه پدر گفت : راستی چرا ترمه باهات نیومد؟- وا بابا مگه شما یادتون رفته اون اول راهنمایی و زودتر از من امتحاناش تموم میشه- اوه بله معذرت میخوام یادم رفته بود شما چهار سال ازش بزرگتری مادربزرگ!- بابا !!!. پدرم من را دم در مدرسه پیاده کرد و خود به سمت محل کارش مسیرش را تغییر داد . در حیاط مدرسه نغمه به همراه مهسا ایستاده بودن به سمتشان رفتم و باهم سلام و احوال پرسی کردیم و اشکالات درسی یکدیگر را رفع کردیم. بعد از پخش اوراق امتحانی نغمه زودتر از بقیه ورقه را به مسؤل آنجا سپرد و از در خارج شد . من هم بعد از او برگه ام را دادم ولی مهسا همچنان نشسته بود، احساس کردم سوالی را فراموش کرده ولی نمی توانستم در حضور بچه ها و مسؤل کاری کنم پس از در خارج شدم ، نغمه به انتظارم ایستاده بود . نغمه با دیدنم خوشحال شد وگفت : اِ اومدی پس تنها خونه نمی رم بیا بریم دیگه- نه مهسا هنوز برگشو نداده- آخ راست میگی خب چرا بهش نرسوندی ؟- وا نغمه تو که میدونی چجوری جلو همه بهش جواب بدم- نمی دونم اِ اوناهاش داره میاد. مهسا آمد قیافش بشاش و خندان بود. من: وای دختر تو منو جون به سر کردی میخواستم بهت برسونم ولی نشد- نه بابا فقط سوال 11 رو یادم رفته بود که یادم اومد. نغمه: خداروشکر حالا بیایین بریم امروز اید زود برم خونه قراره بریم خونه مادربزرگم . باهم راه افتادیم و سر چهارراه که رسیدیم نغمه از ما خداحافظی کرد و رفت. مهسا: وای ترنم نمیدونی چقدر خوشحالم بالاخره از شر امتحانا راحت شدیم ولی سال دیگه رو بگو باید عین خر بشینیم درس بخونیم آخرش یه دیپلم رنگ و رو رفته بهمون بدن- مهم نیست مهم اینه که مدرکمونو بگیریم و دانشگاه بریم- وای حالا دانشگاه هم مونده. باخنده بهش گفتم: مهسا چقدر تنبلی درس خوندن که شیرینه البته به غیر از خوندن و یاد گرفتن فیزیک- راست میگی نمیدونم بیا بریم بالا- اِ رسیدیم چه زود- بهت خوش گذشته هاااا- آره فکر کنم خب برو دیگه به مامانت اینا سلام برسون- قربونت فعلا- فعلا . به سمت خانه مسیرم را کج کردم و قدم زنان به طرف خانه حرکت کردم. هوا گرم تر از روز قبل می شد و خیلی خوشحال بودم . 10 روز بعد نتیجه امتحانات را میدادن و نگرانی سراپا وجودم را گرفت. به خانه که رسیدم مادرم با تلفن صحبت میکرد و ترمه هم در اتاقش به سر می برد. لباسهای را عوض کردم به سمت آشپزخانه رفتم مادرم تلفن را قطع کرده بود . مادر: اِ اومدی عزیزم بیا بیا این یه لیوان شیر رو بخور تا یه ذره جون بگیری رنگ به رو نداری- متشکرم ترمه تو اتاق چیکار میکنه؟- نمی دونم فکر کنم داره کتاب میخونه- آها باشه مرسی میرم تو اتاق میخورم. لیوان را برداشتم و به سمت اتاقم راه افتادم که مادرم صدام کرد: ترنم- بله؟- نتیجه هاتونو کی میدن؟- دقیقا 10 روز دیگه خیلی نگرانم- واسه چی ؟ تو همیشه دانش آموز ممتاز بودی ایندفعه هم مطمئنم ممتاز میشی. با گفتن کلمه تشکر به اتاق رفتم. آن شب هم به اینکه نیتجه امتحاناتم به شکل خواهد بود فکر کردم. آخیش راحت شدیما ولی باید جواب نظرات رو همین جا بدیم سارا کجا داری میری؟ ببین دارن صدام میکنن کو ؟ کی صدات کرد ؟ اینها ببین دارن میگن سارا سارا بیا کمک حرف الکی نزن بشین جواب نظرا ت رو بنویس زیاد سه درچهار نبین عزیزم باشه ولی ببین دارن صدام میکنن بشین ببینم بیا ولی عین آدم جواب بدیا بیا بریم مروارید جون کجا؟ آبمیوه نوش جان کنیم فعلا بچه ها دیدین چقدر پروو هستن ولی اشکال نداره دفعه بعدی که نوبت ربه کاس میدونم چیکار کنم حالا شما هم بیایید جواباتون رو بخونید . جواب نظراتی که در پست (اگه دستامو بگیری) داده بودین : بهاره و شیما عزیز موضوع داستان از این قرار که مثل رمان میمونه که امیدواریم با خوندنش و نظراتتون ما رو همراهی کنین. آقای کامـــران که ربه کا عاشق اسمتونه ممنون از لطفتون فکر پویا ممنون از تعریفت گلم ستاره جان ممنون که اومدی بازم بیا مرسده جون شما که همش میایین کاش همه مثل شما باشن.. سایه عزیز مرسی اومدی آریانه جان چشم لینک میشی ولی اگه الا به ربی بگم کله منو میکَنه ساکت عزیز ما از وبمون نهایت لذت رو میبریم ممنون که اومدی مهدیه جان اومدیم وبت مبهوت جان مرسی که تشریف اوردی یه رنگی عزیز ممنون که همیشه قدم رنجه میکنی و میایی رها جان توضیح دادیم در پست قبل آدمک جون شما هم ممنون که همیشه میایی سهراب خان مرسی که ما رو دعوت کردی مازیار جان شما هم موفق باشی ! علیرضا عزیز مرسی که اومدی از لطفت هم ممنون مصطفی خان ممنون از اومدنتون پس ادکلون رو کجا میزنن؟ ته مانده های یک مرد ممنون که اومدی نظر جالبی بود بهار عزیز تو همیشه دعوت مارا میپذیری و میایی ممنونیم که میایی رز سیاه چشم بی خیال نظرات مولود جان ببخشید خبر ندادیم چشم لینکت میکنیم ثنا عزیز ممنون اومدی آلیس جان ما متوجه نشدیم اسمتون رو چیکار کنیم؟ رسول آقا ممنون که اومدین مهدی( چند قدم نزدیکتر به خدا) از لطفتت ممنونیم رضا جان ممنون ار اینکه لینک کردین غزل جان میسی که اومدی گلم عمولی لطفت کردی اومدی ممنون کامران جان لینک میشی جوکــر جان مرسی که دعوتمون رو پذیرفتید ببخشید من تو جریان عروسی نیستم اگه عروسی در کاره رو ما حساب کنین ما میاییم شادی جونم میسی که میایی چرا وب نمیزنی ؟ افسوس جان ممنون که اومدی نظرت برامون جالب بود درضمن بله اون پیوندا مطلق به فن های کامران و هومنه ، اون نظر اولی جالب بود از نظر من ربه کا و مروارید رو نمیدونم جواب نظرات پست قبلی ( بی تو با تو بودن شده شب و روزم...): مرسده عزیز ممنون که اومدی عزیزم نازنین جان ما اومدیم نظر هم برات یادگاری گذاشتیم ساناز عزیز من تو جریان مهرشهر نیستم ببخشید ربه کا باید جوابتونو بده عزیزم ممنون که لینک میکنی فراموشم کردی نازنین عزیز ممنون که اومدی گلم ثنا جان خجالتمون دادی اومدی بهـــار چشم ما پریدیم و اومدیم خبرتون هم کردیم ستاره جونی مرسی که اومدی دعوت شدی مهسا و نیلو جون مرسی که اومدین پروین ناز مرسی که دعوتمون رو پذیرفتی گلم ر به کا خیلی دوستون داره لینک هم شدی بهاره جان هنوز وقت نکردیم به وبت بیاییم ولی ممنون که اومدی جوکـــر خان ممنون که اومدین شما چقدر لطف دارین نمیدونم ربه کا چرا ازتون ناراحته بذارین ازش بپرسم... گفتش به من مربوط نیست ولی مثله اینکه مروارید یه چیزایی میدونه هاااا از الان گفتم بعد نگید نگفتی امیدوارم ناراحتی ربه کا هم رفع بشه دختر خوبیه ... نیما جان مرسی که اومدی حامد سایه از گلاتون ممنون یاتو یا هیچکس دیگه خواهش میکنیم شما چه دیر سر بزنید چه زود قدمتون رو تخم چشم ماست سعید آقا ممنون که اومدین و با نظراتون ما رو همراهی میکنین عقیده ها و نظرات شما واقعا خوب و جالب و مفید هستش غزل عزیز مرسی که اومدی چرکنویس تنهایی ام ممنون که اومدی روزهات سبز باشه گلم حنـــا جونی مرسی که اومدی و دعوتمون رو پذیرفتی محمد تیتیش ما هر پست قسمتی از داستان رو میزاریم مرسی که اومدین موفق باشید ... امیر خان ممنون از لینک کردنتون من+لبخند=خداوند مرسی که اومدی مارو با نام قاصدک عشق لینک کن علی هوشیار مرسی که اومدین ولی من نمی دونم ربه کا یعنی چی خودش باید باشه ولی فکر کنم خودش هم نمی دونه ولی خیلی این اسم رو دوست داره گمنام جان چرا لینکت رو ندیدی همین جا همین بغله تونستی ببین مسعود خان اومدیم پیشتون کامـــران جون مرسی که اومدین ممنون از لطفتون هادی خان بله در یک فصل مشترکیم ...خــــــــرداد حنا جان اومدیم پیشت گلم سلیمه گلم مرسی که اومدی عزیزم حتما خبرت کردیم فکر پویا لطفتون شامل حالمون شد مرسی که اومدین ساناز جان من نفهمیدم چی تو پارک نبود حتما با ربه کا کاری داشتین؟ یاقوت جون مرسی که اومدی عزیز دلم دنیا جان حالا نمیشه لینکت همینطوری بمونه آخه رفتن به بلاگفا کار حضرت فیله ! ولی اگه رفتیم چشم مرسی که اومدی نیما خان شما لینک شدی ممنون از حضورت پروین ناز مرسی که همیشه میایی معلومه شیطونی از این کامنت ها معلومه نیلوفر و نارنین گل مرسی که اومدین قالب رو عوض کردیم این بهتره مگه نه ؟ بهــــــــار جونم مرسی گلکم که همیشه میایی صدای سکوت از بوسه و گلای قشنگت خیلی ممنون گلای خیلی قشنگی بودن امین خان ممنونیم که اومدین لینک هم شدینااااا مهسا جان مرسی عزیزم از حضور سبزت آسمون کویر چشم به وبتون میاییم جوکر جان بازم میگم بنده این قضیه رو نمیدونم همونطوری که گفتم ربه کا باید بیاد جوابتون رو بده ولی من عاشق این یک بیت شعرم : ما گذشتیم ، گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای بحال دگران خیلی قشنگه ربه کا تو دفتر خاطراتم نوشته آدمک عزیز به وب قشنگت اومدیم و نظر دادیم شیما جان ممنون که اومدی مثله اینکه ربه کا اومده عضو شده عزیزم آقا ابراهیم مرسی که سر زدین ممنون از لینک کردنتون ماجد خان تشکر از لطفتون در ضمن موردی نداره اسم لینک رو تغییر دادین ممنون که اومدین راستی نظرتون راجع به قالب چیه ؟ ر به کا درست کرده ناز شده نه ؟ خیلی کامران و هومن باحالن من که خیلی دوسشون دارم خب بهتره بچه ها رو صدا کنم بیان خداحافظی مــــــــــُــــــــــــری ، ر بــــــــــــــه کــــــــا بله بله چی شده سوسک دیدی ؟ کو کجاست ؟ چــــــی ؟ سوسک دیگه . وای بسه دیگه بیایین بای بای کنین بریم اِ چه زود انگار همین دودقیقه پیش بوداااا اومدیم آپ کنیم وای وای چه لوس دوستان عزیز و با محبت خودم از نظرات خوبی که گذاشته بودین بسیار بسیار ممنون و سپاسگزاریم امیدواریم بتونیم با ذره ای نوشتن شما رو از عالم این دنیا بیرون بکشیم و به دنیای رویایی ببریم من هم از جانب خودم از شما دوستان عزیز گودبای میکنم امیدوارم نظر بدین تا ما هم زودی آپ کنیم خب نوبت منه داشتم حرف میزدمااااا ولش کن بذار خداحافظی کنه بریم دیر شد همراهان خوب و نازنین از تک تک شما ممنون و تشکر بابت اینکه اومدین و تا آخر آپو خوندین نظرتون هم راجع به داستان و قالب جدید یادتون نره مرسی از شما عزیزان فعلا بای بای بای تا های به امید آپی دوباره خدانگهدار پ . ن 1 : لطفا اگه رمان قشنگی خوندین ( عاشقانه) اسمشو بگین تا من میرم کتابخونه بگیرم بخونم . تشکر . ر بـــــه کا پ . ن 2 : لطفا دعا کنید مشکلی پیش اومده که حتما باید رفع بشه . ر بــــــــه کا پ . ن 3 : دفعه بعدی فقط اسامی دوستانی که نظر داده بودن نوشته خواهد شد. مـــــــروارید
|
About![]()
سلام Archives87/10/22 - 87/10/3087/10/05 - 87/10/21 87/10/08 - 87/10/14 87/09/01 - 87/09/07 87/08/05 - 87/08/21 87/08/08 - 87/08/14 87/07/22 - 87/07/30 87/07/08 - 87/07/14 87/06/05 - 87/06/21 87/06/01 - 87/06/07 87/05/22 - 87/05/31 87/05/05 - 87/05/21 87/05/01 - 87/05/07 87/04/22 - 87/04/31 87/04/05 - 87/04/21 87/04/08 - 87/04/14 Links
آیدا |