تبليغاتX
ღ... Love Dandelion ...ღ

ღ... Love Dandelion ...ღ

هنوز برام همونی همون نفس تو سینم

 

Carol Saxe Sea Breeze I Print

سلام به همه ی شما عزیزان امروز با داستان اومدیم

Chad Barrett Nature's Curiosities IV Print

من مروارید هستم از ربه کا جان هم ممنونیم که ما

 

رو تو وبلاگش عضو کرد.

Dawn Reader Song of the Sea III Print

 

بعضی ها اعتراض داشتن چرا باید تا 50 نظر بدن

 

چون بعضی ها نمی دونن ربه کا چه بدبختی می کشه

 

شما نمی دونید که ؟؟؟؟ اون مطالب رو از مجله مینویسه

 

و خیلی هم مکافات داره ولی دلش میخواد شما هم اون مطالبی

 

رو که ارزش داره رو بخونین ... گاهی اوقات به حدی

 

می نویسه احساس میکنه گردنش از درد داره یواش یواش

 

خورد میشه . البته من و سارا عزیز خیلی روحیه

 

می دیم ( جون خودمون ) نه بابا شوخی کردم !

 

یک چیزی دیگه اینو بگم حتما همه دلشون واسش میسوزه

 

خودش بهم گفت.

 

تمام کسانی که فن کام و هوم هستن رو جمع آوری کرده بود

 

داشته اسم تک تکشون رو تو پیوندا می نوشته که همش پاک میشه.

 

اونوقت ببینید آدم چه حالی میشه . خود من که واقعا تحمل ندارم.

 

اونم نه یکی نه دوتا حدودا 300 نفر وای یعنی میخواسته

 

جیغ بزنه خوب شد نزده آخه صداش که جیغی هست حالا از روی

 

حرص هم بشه دیگه هیچی. . نمی دونید چقدر گردنش درد میگیره

 

حتما باید به دکتر مراجعه کنه ولی کو وقت ؟ اصلا به فکر

 

سلامتیش نیست این داستانی که ربی جون نوشته مثل رمان می مونه

 

که امیدواریم خوشتون بیاد مخصوصا آقا سعید که دفعه پیش خوششون نیومد.

 

البته شاید حق با ایشون بوده به هرحال ربی دوباره یک داستان

 

دیگه نوشته ما هم خوندیم خیلی خوبه حتما بخونین البته سیو کنین

 

چون فکر کنم زمان می بره البته اگه تند خون باشین فکر نکنم...

 

در ضمن قبل از این یک داستان نوشته بود اونم خوب بود ولی خودش نخواست

 

بچه ها کامران و هومنی هم لینک شدن همشونو میگماااا....

 

Caroline Kelly Starfish Print

 

متاسفانه  اشخاص دیگری رو به غیر از کام و هومی ها

 

لینک نمی کنیم ... ببخشید ! ولی بعضی ها که خواسته بودن

 

لینک می شن ...

Caroline Kelly Nautilus Print

خب حالا این شما و اینم داستان :

                            ترنم           

 

فصل 1 :

 

به خانه که رسید فقط دلش می خواست زودتر به اتاقش برسد .

 خستگی آن روز را تا خانه به دوش کشیده بود و فقط می خواست

 خیلی سریع به سمت اتاقش رفته و آنجا روی تختی که 27 سال

 روی آن خوابیده و بیدار شده بود به خواب شیرین فرو رود.

 بالاخره در خانه را باز کرد و وارد شد ، با سرعت به طرف

 اتاقش رفت حتی نمی توانست سر خود را بچرخاند و به پدر و مادر

 و خواهرش سلامی کند . در اتاق را باز کرد و به آنجا پناه برد.

 کیفش را گوشه ای پرتاب کرد و خود را روی تخت با همان

 لباسها انداخت. صدای باز شدن در به گوشش رسید ،

 مادرش بود : مهسا جان میدونم خسته ای ولی بیا شامت بخور

 اینطوری ضعف می گیرتت 2 روزه لب به هیچی نزدی .

 با صدایی که از ته چاه بیرون می آمد گفت : گرسنه نیستم خیلی

 خسته ام فقط می خوام بخوابم. مادرش که دید دخترش چقدر خسته

 است او را ترک کرد و در را بست. چشمهایش را که بست دیگر

 چیزی متوجه نشد و خود را در عالم رویا رها کرد.

صبح ساعت 30/8 از اتاقش بیرون آمد و در حالیکه به سمت

 دستشویی می رفت نگاهی خود در آینه انداخت ، زیر چشمانش

گود افتاده بود . سریع دستانش را زیر آب گرفت و به صورت

 خود پاشید ، چون می دانست مادر با دیدن او نگران خواهد شد.

 به همراه خواهرش مهتا از خانه خارج شد. در ماشین جای گرفت

 و منتظر بود تا مهتا در پارکینگ را برایش باز کند.

هنگامیکه مهتا در ماشین نشست به خواهرش که 3 سال از او بزرگتر

 بود نگریست و منتظر بود تا ماشین را روشت کن د و به را بیفتد ،

 ولی مهسا در حالیکه به جلو خیره شده بود فقط به دوستش ترنم

 فکر کرد که در اثر بیماری جان باخته بود . مهسا دو روز را در

 خانه آنها مانده بود و در این دو روز کارش جز گریه و غصه

خوردن چیز دیگری نبود. ناگهان تکان های دستان مهتا جلوی

 چشمانش او را از عالم فکر بیرون کشید. مهتا: مهسا برو دیگه دیرم شد.

 مهتا را جلوی دانشگاه پیاده کرد و خود به راه افتاد . پشت چراغ

 قرمز موبایلش زنگ خورد : بله- مهسا کجایی ؟- بابک توئی؟- پس کیه ؟

 منم دیگه گفتم کجایی؟- پشت چراغ قرمز دارم میرم خونه ی ترنم اینا-

 از الان ؟- آره شاید کاری داشته باشن- باشه مراقب خودت با ولی کارت

 چی میشه ؟- به رئیس گفتم مرخصی رد کنه میدونی که مرخصی

 زیاد طلب دارم- باشه عزیزم بعد از ظهر شاید یه سر بیام اونجا- باشه-

 خداحافظ- بابک چقدر بهت گفتم خداحافظ نه به امید دیدار- ببخشید یادم

 رفته بود به امید دیدار مهسا- مهسا لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

حالا جلوی در خانه ترنم ماشین را پارک کرده بود .

لازم نبود زنگ در را بزند چون در به دلیل رفت و آمد های زیادی

 که انجام می شد باز بود. در را هل داد که صدای آشنایی نام او را

 صدا زد به طرف صدا برگشت که نغمه دوست مشترک او و ترنم را

 دید . نغمه: سلام الان اومدی مگه نه ؟- آره الان اومدم بیا بریم بالا .

 به طبقه دوم رسیدند و وارد خانه شدند. باز هم مهسا غم را در خانه

 احساس کرد . ترنم یکی از بهترین دوستانش بود که از دوران راهنمائی

 با او و نغمه دوست بود. ناخوداگاه اشک گونه هایش را تر کرد.

 ترمه خواهر ترنم را بغل کرد و او را دلداری داد در صورتیکه خود

 بیشتر از هرکس به دلداری نیاز داشت. دلش می خواست به اتاق ترنم

 برود تا شاید رد پایی از او پیدا کند. با اجازه مادر ترنم به اتاق بهترین

 دوستش رفت و بار دگر خاطرات او را برای خود زنده کرد. ترنم

 دختری مهربان و خونگرم ولی غُد بود . مهسا روی صندلی او نشست

 احساس کرد ترنم در آنجا حضور دارد . آرام اشک می ریخت چگونه

 می توانست او را فراموش کند او که جای خواهرش بود را چگونه

 می توانست به دست باد فراموشی بسپارد. چگونه ؟ ناگاه نگاهش

 به دفترچه ای که او بابت تولدش به ترنم داده بود افتاد . کنجکاویش

 صد برابر شده بود و در حالیکه آن را باز می کرد دلش می خواست

بداند داخل آن چه نوشته شده است ؟ فهمید دفترچه خاطرات ترنم است

 و او با چشمان عسلی رنگش خطوط نوشته شده در دفترچه را این چنین دنبال کرد:

 

 Jack Vettriano Mad Dogs Print

اسامی کسانی که در این مدت به وب سر زدن :

 

بهار- غزل- سعید ( یه رنگی)- جوکر- سهراب-

 

بهاره و شیما- مرسده- رها- ستاره- کامران-

 

مبهوت- آرمین- صدف- آدمک- فکر پویا- شادی

 

آریانه- ستاره- سایه- ساکت- مهدیه پاییزی-

 

مازیار- علیرضا- مصطفی-ته مانده های یک مرد-

 

رز سیاه- مولود- آلیس- رسول- مهدی( چندقدم نزدیکتر به خدا).

 

و بقیه که من اسمشون یادم نیست ...

 

Dan Werner Reflections on the Sea II Print

 

 

بقیه داستان دفعه ی بعد با سارا

 

فعلا باید برم خیلی کار دارم

 

قربون همگی

 

بای تا های

 

Peter Cade Starfish Print

 

+نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت16:32توسط ღ ر بـــه کا ღ | |