|
سلام امیدواریم که خوب باشید در آخر هم من یعنی ربه کا خاطرهای رو که با مروارید داشتم رو مینویسم جواب نظرات رو در خود نظرات داده میشه چون اونجوری وقت زیاد میبره حالا برید این مطلب رو بخونید داستان دفعه ی بعد تولد و مرگ يا آغاز و پايان. ما انسان ها قبل از ورود به بعد زمين و زمان همه از يك ماهيت و سرشت هستيم. تفاوت زماني اتفاق مي افتد كه وجود هستي ما شكل مي گيرد و مادي مي شود. به طور كلي مي توان گفت تمامي عناصر زماني كه وارد بعدي از زمين و زمان مي شوند، جدايي آنها از يكديگر و كل جهان مطلق اتفاق مي افتد. ما انسان ها وقتي فرم و شكل انساني به خود مي گيريم ديگر يادمان مي رود كه بودم و كه هستيم. بايد آگاه باشيم كه از انرژي اصلي مطلق هستيم. تولد و مرگ را مي توان آغاز و پاياني دانست؟ با ذهن و تشخيص زميني مي توان به راحتي گفت با تاريخ تولد هر چيزي آغاز مي شود و با تاريخ مرگ آن پايان مي پذيرد. به ابر بگوييم آغاز و پايان تو كي بوده است، با ذهن و تشخيص جواب مي دهد زماني كه ابر ساخته مي شود و زماني كه باران مي شوم پايان من است. زماني كه آب بود و دوباره آب مي شود چه دوره اي از زندگي اوست؟ يا بايد گفت آغاز و پاياني نيست. اگر از انسان پرسيده شود، جواب مي دهد زماني كه از مادر متولد شدم، تاريخ تولد من و زمان مرگم، تاريخ مرگم خواهد بود. پس زماني كه 9 ماه در رحم مادر بود، چه مي شود، قبل از آن كه قسمتي از اسپرم و تخمك، پدر و مادر خود بوده زندگي نداشته است؟ باز به عقب برگرديم، پدر و مادر خود او و ...، هيچ آغاز و پاياني نيست، بعد از مرگ هم، جسم به خاك مي رود و روح به جاي ديگر، اين سفر است. ما سفر مي كنيم. ما مدام از هر بعدي به بعد ديگر سفر مي كنيم و زماني كه در هر بعد قرار مي گيرم از دنياي ديگر هيچ اطلاعي و آگاهي نداريم. براي مثال وقتي در رحم مادر هستيم از دنياي بيرون بي خبريم. مي توان اين نتيجه را گرفت كه مرگ پايان نيست چون آغازي نبوده است. آغاز زاييده ذهن زميني ما است. در اين جهان هستي براي چيزي آغاز و پاياني نمي توان دانست. بايد رشد معنوي پيدا كرد تا به كمال رسيد. اين را بايد درك كرد كه به دنبال ماديات نرويم تا وابسته آن نشويم چون بتوانيم راحت تر رها شويم. با تشکر از سعید عزیزم ( یه رنگی )
خاطره :
با مروارید قرار گذاشتیم بعد از کلاس زبانم بیاد دنبالم باهم بریم مسجد برای اینکه عضو
کتابخونش بشم.
همدیگرو دیدیم و تو راه دنبال دوستش فاطمه هم رفتیم . پنج شنبه بود.
به مسجد که دورهم بود رسیدیم و رفتیم تو . متاسفانه یا خوشبختانه
کتابخونه تعطیل بود و اونجا هم فقط با مقنعه و چادر راه میدادن.
من رو که حتما راه میدادن ! با اون سرو وضع. تازه باید فتوکپی شناسنامه
و عکس هم میخواست . مجبور شدیم برگردیم سه شنبه دوباره رفتیم اونجا
فقط یک عکس داشتم اون ها هم دوتا می خواستن . گفتیم خانوم حالا
اینو بگیرین اون یکیش رو بعدا میاریم . خانوم : یعنی چی مگه میشه؟
من: بله من خودم فردا براتون میارم. خانوم: ا زکجا معلوم راست
میگی ؟( عجب سیریشیه هااااا؟؟؟؟)مروارید: خانوم میاریم دیگه.
خانوم : نمیشه .منم حسابی عصبی شده بودم. عکس رو برداشتیم اومدیم بیرون .
رفتیم یک لوازم تحریری بنام هومن گفتش دستگاه پرینت رنگیمون خرابه !
رفتیم مغازه روبه رویش اونم گفت خرابه.میخواستم خودمو بندازم جلوی ماشین.
آخر سر رفتیم همون مغازه لوازم و تحریر اولی یعنی هومن .
گفتش اگه بخواین پرین سیاه و سفیدم حاظره .
به مروارید گفتم : چاره ای نیست ؟! عکس رو دادم و برام کپی کرد.
باید عکس رو میدین عین آدم فضایی ها شده بودم! مروارید هم می خندید.
رفتیم مسجد . اون خانوم بازم قبول نکرد گفت باید عکستو بزنم رو کارتت
منم گفتم: خانوم به خدا من براتون میارم عکسمو
تونستم دوتا کتاب بردارم و از اونجا بیام بیرون. من و مروارید و
فاطمه اون روز خاطره انگیز رو همیشه یادمونه و هرموقع یادمون میاد
باهم بهش میخندیم !
خب نظر فراموش نشه
تا بعد
خدانگهدارتون
سلام دوستان خوبم امیدورام مثل همیشه شاد و موفق باشید امروز من و دوستان عزیزم مـــروارید و ســـارا یک وب ساختیم اون هم همینه من قبل از هرچیز اول باید از دوستان عزیزم هم تشکرکنم و اینکه باید توضیحاتی به شما دوستان راجع به اینکه موضوع وبلاگ به چه صورته بدم: همونطور که میدونید من خودم یک وب دیگه داشتم که توش مطالبم رو می نوشتم من تابحال خیلی وب درست کردم حتی با مروارید عزیزم ولی این فرق داره. در این جا من مطالب رو میذارم اما باید بگم مطلب نیست. داستانی هستش که من مینویسم و چون دوست داشتم دوستام هم شریک باشن اینطوری با هم هستیم ولی بیشتر من اینجا در حضورتون هستم. قبلا من داستانی راجع به کامران و هومن عزیز که یکی از فن هاشون هستم می نوشتم ولی چون مشکلی برام پیش اومد دیگه از اون کار صرف نظر کردم این داستان یه جورایی شبیه رمان هستش که ما تو وب می زاریم . دوستان KH هم حتما باید بیان ونظر بدن و حتی شما دوست عزیز ! شاید داستان رو یکی در میون بذاریم مثلا یک بار داستان یک بار مطالب قشنگ !یک بار داستان رو میذاریم یک بار هم همون مطالبی که من تو وب قبلیم میزاشتم اینطوری بهتره . از شما عزیزان میخوام ما رو همراهی کنین ! من ربه کا و مروارید و سارا عزیزم از همین جا به شما عزیزان خوش آمد میگیم و امیدواریم شما هم مارو با راهنماییاتون به جاهای خوب برسونید . حتما خونده بشه : * از دفعه بعدی داستان شروع میشه ... * نظرات حتما باید بالای 50 باشه... * کسانی که میخوان لینک بشن فقط در همین آپ باید بگن ..در ضمن کسانیکه در این آژ نظر بدن لینک میشن * .من خودم بعضیا رو که میدونم لینک میکنم و بهشون خبر میدم... * مطمئن باشید هرکی بیاد من و دوستان خوبم بهشون سر میزنیم... * آدرس وب قبلی رو که دوستان منو لینک کرده بودن لطفا عوض کنن و این آدرس رو بذارن البته اگه هم عوض نکنن هیچ اتفاقی نمیفته فقط در صورت باز شدن وب قبلی باید رو آدرس جدید کلیک کنید... * در پایان هر آپ اسامی کسانی که در دو آپ قبلی نظر داده بودن نوشته می شن ( چرا دو آپ قبلی ؟؟؟) به دلیل اینکهاین آپ ها یک بار در میونه ... * اسم وبلاگ هم همین میمونه و تغییری نمی کنه .... * هر موقع آپ کردین خبر بدین سر می زنیم ... * با ما روراست باشین و اگه وب ایراد داره بگین ... * بعضی از لینک ها بنا به دلایلی پاک می شن... * من ایمیل خودم رو میزارم و دیگه ایمیل مروارید و سارا رو نمی زارم ( چرا؟؟؟) چون اونها وقت ندارن ... * اگه مورد دیگه ای بود در آپ بعدی میگم ... فعلا باید بریم بهمون سر بزنید قربان همگی شما Rebec@ & IIorvarid ربـــــه کا و مـــرواریـــد و ســــارا
|
About![]()
سلام Archives87/10/22 - 87/10/3087/10/05 - 87/10/21 87/10/08 - 87/10/14 87/09/01 - 87/09/07 87/08/05 - 87/08/21 87/08/08 - 87/08/14 87/07/22 - 87/07/30 87/07/08 - 87/07/14 87/06/05 - 87/06/21 87/06/01 - 87/06/07 87/05/22 - 87/05/31 87/05/05 - 87/05/21 87/05/01 - 87/05/07 87/04/22 - 87/04/31 87/04/05 - 87/04/21 87/04/08 - 87/04/14 Links
آیدا |